تبليغاتX
هنری
همه

ابري نيست

بادي نيست

مي نشينم لب حوض:

گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .

پاكي خوشه زيست .

***

مادرم ريحان مي چيند .

نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .

نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !

نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .

چيزهايي هست، كه نمي دانم .

مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .

مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .

راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت .

***

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سايه برگي در آب :

چه درونم تنهاست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:51  توسط ئثایه ظشنهظشیثا  | 

و ز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

***

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

***

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

***

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 18:49  توسط ئثایه ظشنهظشیثا  |